به گزارش سلامت نیوز به نقل از جام جم، سالن بوی بهشت و بخشش میداد؛ بوی آدمهایی که رفتهاند اما هنوز جایی دیگر نفس میکشند.
دیروز در مراسمی متفاوت برای تجلیل از خبرنگاران فعال در حوزه اهدای عضو، خانوادههایی کنار هم نشستند که سختترین تصمیم زندگیشان را گرفته بودند؛ تصمیمی برای بخشیدن اعضای عزیزشان در لحظهای که هنوز داغ رفتنش را باور نکرده بودند.
پدر، مادر، همسر و فرزندان اهداکنندگان از روزهایی گفتند که باید در کوتاهترین زمان، یکی از دشوارترین تصمیمهای زندگیشان را میگرفتند؛ تصمیمی که شاید در آن لحظه، میان سوگ و ناباوری گم شده بود اما امروز و با گذشت ماهها و سالها، از آن به عنوان یکی از پرافتخارترین تصمیمهای زندگیشان یاد میکنند. آنها میگفتند اگرچه عزیزشان دیگر در کنارشان نیست اما باور دارند عضوی از وجود او هنوز زنده است؛ در جایی دیگر میتپد، نفس میکشد و زندگی میکند.
در سوی دیگر این روایت، گیرندگان عضو قرار داشتند؛ انسانهایی که روزهایی را پشتسر گذاشته بودند که مرگ را بسیار نزدیکتر از همیشه احساس میکردند. بیمارانی که برای ادامه زندگی چشم به یک اهداکننده و خانوادهای دوخته بودند که در سختترین لحظه، تصمیمی بزرگ گرفتند. آنها از روزهایی گفتند که با بیماری و مرگ دست و پنجه نرم میکردند و چگونه اهدای عضو، فرصت بازگشت به زندگی را برایشان فراهم کرد؛ زندگیای که بدون بخشش یک خانواده، شاید دیگر ادامه پیدا نمیکرد.
این مراسم با حضور دکتر ساناز دهقانی، رئیس واحد فراهمآوری اعضای بیمارستان سینا، کارکنان این واحد، خبرنگاران و جمعی از خانوادههای اهداکنندگان و گیرندگان عضو برگزار شد؛ مراسمی که بیش از آنکه رنگ و بوی یک برنامه تجلیل داشته باشد، روایت زندگیهایی بود که در نقطهای تلخ به یکدیگر گره خوردهاند.
دکتر دهقانی در این مراسم با تشکر از همکارانش در واحد فراهمآوری اعضا گفت: «زمانی که فردی دچار مرگ مغزی شده و تصمیم به اهدا میشود، ما هم مانند خانوادهها درگیر میشویم. همکاران من در کنار صبوری، بسیار احساسی هستند.»
او با یادآوری خاطره یک نوجوان ۱۷ ساله که از کرج به بیمارستان سینا منتقل شده بود، گفت: «من و یکی از همکارانم به حدی تحتتأثیر قرار گرفته و بیتابی میکردیم که خانواده پسر نوجوان به ما میگفتند آرام باشید و تلاش میکردند حال ما بهتر شود.» رئیس واحد فراهمآوری اعضای بیمارستان سینا در ادامه از سمیرا جعفری، یکی از همکارانش، یاد کرد که سال گذشته در یک سانحه رانندگی جان خود را از دست داد و خانوادهاش با اهدای اعضای بدن او، فرصت زندگی را به بیماران دیگری بخشیدند.
به پدرم افتخار میکنم
یکی از مهمانان ویژه این مراسم، زنی است با شال سبز و مانتوی کرم که لبخند کمرنگی به لب دارد. او همراه دخترش آمده. نام همسرش علی رمضاندولابی است و قاب عکس او را در دست گرفته. از او میخواهیم از حادثهای برایمان بگوید که منجر به اهدای عضو همسرش شد: «شب در خانه بودیم که ناگهان حال عمومی همسرم بد شد. با اورژانس تماس گرفتیم که آمدند و پس از معاینه گفتند او سکته مغزی کرده است و حتما باید در بیمارستان بستری شود. همسرم به بیمارستان منتقل شد و پس از انجام اقدامات درمانی لازم، پزشکان گفتند وضعیت جسمیاش به دلیل زائدهای که در ساقه مغزش دارد، خطرناک است و حتما باید جراحی شود. او جراحی شد و ۱۰ روز هم بیهوش بود. در این مدت دو بار هم خونریزی مغزی کرد و دوباره عمل شد اما کارساز نبود و درنهایت پزشکان اعلام کردند همسرم دچار مرگ مغزی شده است. پس از اعلام مرگ مغزی، من هر روز به بیمارستان مراجعه میکردم. آخرین روز دکتر گفت اعضای خانواده بیمار نیز باید حضور داشته باشند. آنها هم آمدند و دکتر گفت در صورت رضایت شما، بهتر است اهدای عضو انجام شود.
من با این قضیه مشکلی نداشتم. چون خودم هم به این کار علاقه دارم. همیشه به همسرم میگفتم اگر برای من اتفاقی رخ داد، اعضای بدنم را اهدا کنید. درنهایت اینکه برادر و مادر همسرم راضی نبودند، که پزشکان با آنها صحبت کردند و راضی شدند. از کاری که انجام دادم، خوشحالم و اصلا پیشیمان نشدم. امیدوارم این اتفاق هرگز برای کسی رخ ندهد اما به نظر من اهدای عضو بهترین کاری است که در این شرایط میتوان انجام داد. دخترم هم از این قضیه راضی است و امیدوارم خودش نیز راضی باشد.»
دخترک کوچک پدر هم قاب عکس او را در دست گرفته. به او میگویم پیامی برای پدرت داری؟ میگوید میدانم بهترین جای دنیا هستی و به تو افتخار میکنم بابا. دلم برایت تنگ شده است. جای خالی پدرم، هرگز برایم پر نمیشود اما ثواب اهدای اعضای بدنش هم به خودش میرسد و هم به دیگران.»
پدرم تاج سرم
یک مادر با پسرکوچکش هم در این مراسم حضور دارند و همسر او هم جزو اهداکنندگان عضو بوده است. آنطور که او میگوید، همسرش حمید رئوفی نیا مشکل خاصی نداشت و حال عمومیاش خوب بود. روز حادثه قرار بود پدر برای دخترش کاری انجام دهد و برای همین از خانه خارج شد.
پس از انجام کار تصمیم گرفت به خانه برگردد اما حادثه در خیابان ۱۷ شهریور در انتظار او بود. یک موتوری به سمت او منحرف و باعث شد به زمین بیفتد. وقتی زمان غیبت پدر طولانی شد، دخترش با او تماس گرفت اما به جای پدر، فرد ناشناس دیگری گوشی را برداشت و گفت از کادر بیمارستان بوده و پدرش به دلیل تصادف در بیمارستان بستری است. دختر موضوع را به مادر اطلاع داد و مادر اینطور تصور کرد که حال عمومی همسرش خوب است و فقط کمی زخمی شده اما وقتی به بیمارستان رفت، پزشکان به او گفتند تنها ۲ درصد شانس بازگشت به زندگی را دارد.
مادر میگوید: «نمیخواستم این موضوع را قبول کنم. دو سه روز گذشت و در نهایت به من اعلام کردند سطح هوشیاری همسرم بالا نیامده و دچار مرگ مغزی شده و بحث اهدای عضو مطرح شد. در گذشته اصلا حس خوبی به انجام این کار نداشتم و همیشه میگفتم نمیتوانم برای دیگری چنین تصمیمی بگیرم. پزشک گفت شما که میگویی همسرت خوب بوده، با اهدای عضو اجازه بده خوبی او در دو دنیا ثبت و ماندگار شود. با شنیدن این حرف، دلم آرام گرفت. موافقت خود را با اهدای عضو اعلام کردم و اعضای بدنش به بیماران اهدا شد. از تصمیمی که گرفتم، ذرهای پشیمان نیستم زیرا میخواهم خوبی همسرم در این دنیا ماندگار باشد. فراق و دوری او بسیار دشوار است اما همین که عاقبت بهخیر شد، بسیار خوشحال شدم.»پسر کوچک او نیز با لباسهایی آراسته در مراسم حضور پیدا کرده است.
پسر هم میگوید از اهدای عضو پدرش خوشحال بوده و به او افتخار میکند. او با همان لحن کودکانه شعری هم در وصف پدر خواند: «نام زیبای پدر با سیم و زر باید نوشت ...خوب و عالی با عیار معتبر باید نوشت ....برکت نان و نمک از همت والای اوست...این چنین گویم که نامش تاج سر باید نوشت. به سلامتی تمام پدران سرزمینم.»
بچهها ما را بزرگ کردند
مهمان دیگر این مراسم پدری بود که اعضای بدن پسرش، سیدمحمدجواد حسینی جهانبخش را اهدا کرده بود. او درباره حادثهای که منجر به مرگ مغزی پسرش شد، میگوید: «دو سال پیش یعنی خردادماه سال ۱۴۰۳ پسرم با موتور تصادف کرد و پس از حادثه با ما تماس گرفتند که پسرتان در بیمارستان بستری است. به بیمارستان رفتیم و به دلیل برخی شرایط، پسرم به بیمارستان سینا منتقل شد.
حدود یک هفته در بیمارستان بستری بود و اقدامات درمانی مختلف روی او انجام شد اما متاسفانه موفق نبود و پزشکان اعلام کردند او دچار مرگ مغزی شده است. در مورد اهدای عضو پسرم با ما صحبت کردند و خواستند تا رضایت خود را اعلام کنیم که همان بار اول این موضوع را اعلام کردم. قلب، کبد، کلیه، پانکراس، چشم، استخوان و تصور میکنم پوست او اهدا شد.» پرسیدم؛ چه احساسی دارید از اینکه جان تازه ای به بیماران نیازمند اهدای عضو
بخشیده اید؟ که در پاسخ گفت: «اصلا پشیمان نشدم و اتفاقا فکر میکنم این بهترین کاری است که خدا خواست و ما هم آن را انجام دادیم.
به نظر من، این بچهها بودند که ما را بزرگ کردنند نه ما آنها را.
قلب باران را به زندگی سپردیم
مادر، عکس بارانکوچولو را در آغوش گرفته است؛ عکسی که دور تا دورش پر از گل، پروانه و قلبهای رنگارنگ است. نگاهش به تصویر دخترش گره خورده و از روزی میگوید که زندگی باران برای همیشه تغییر کرد.
«بهمن سال ۱۴۰۲ بود که باران در استخری در سرعین غرق شد. آن زمان غریقنجات حضور نداشت و حدود چهار دقیقه بعد او را از آب بیرون کشیدند. پنج روز در بیمارستانی در اردبیل بستری بود تا اینکه مرگ مغزیاش تأیید شد. بعد او را به بیمارستانی در تهران منتقل کردیم.» مادر میگوید در آن روزهای سخت، بسیاری از اطرافیان از روی احساس با اهدای عضو مخالف بودند؛ حتی حرفهایی درباره فروش اعضای بدن مطرح میکردند اما او میدانست این حرفها واقعیت ندارد. شاید آشنایی نزدیک خانواده با معنای اهدای عضو هم در این تصمیم بیتأثیر نبود؛ چراکه یکی از برادرزادههایش سالها پیش گیرنده قلب بوده و حالا یک پیانیست حرفهای در کشور است.
او و همسرش در نهایت تصمیمی گرفتند که اگرچه در اوج داغ از دست دادن دخترشان بسیار سخت بود اما میتوانست زندگی چند انسان دیگر را نجات دهد.
مادر میگوید: «با شوهرم تصمیم گرفتیم که اعضای بدن باران را اهدا کنیم تا قلب او به تپش ادامه دهد.»
حالا عکس باران در آغوش مادر است و قلبی که روزی در سینه او میتپید، جایی دیگر به زندگی ادامه میدهد؛ درست همانطور که پدر و مادرش تصمیم گرفتند.
چند ملیکا دارم
ملیکا یوسفی یکی دیگر از اهداکنندگان عضو است که در زمان اهدای عضو فقط ۲۳ سالش بود. مادر او، راضیه امیری به این مراسم دعوت شده و عکس دخترش را در دست دارد.
دختری زیبا با لباسی سفید برتن که روی آن کلمه «قهرمان زندگی» نقش بسته. آنطور که مادر ملیکا توضیح میدهد، او پیش از اینکه مرگ مغزی شود، کارت اهدای عضو را گرفته بود. مادر میگوید ملیکا آرزوهای زیادی داشت اما نتوانست به هیچکدام از آنها برسد.
البته چون کارت اهدای عضو داشت، این تنها کاری بود که میتوانستیم انجام دهیم تا دخترم به آرزویش و در واقع نیت خیری که در ذهن داشت، برسد: «از صمیم قلب خوشحالم که اعضای بدن ملیکا اهدا شد و امیدوارم در دنیای باقی به بهترینها دست پیدا کند. من حالا یک ملیکا ندارم بلکه چند ملیکا دارم.»
تقدیری متفاوت
در این مراسم، از دبیر حوادث روزنامه جامجم هم به پاس سالها فعالیت رسانهای در حوزه اهدای عضو تقدیر شد؛ اما این تقدیر برای او معنای دیگری داشت.
این بار، خانوادهای از او تجلیل کردند که خود، دو بار طعم تلخ از دست دادن و شیرینی بخشیدن را چشیده بودند؛ پدر و پسری که با اهدای اعضای بدنشان، به چند بیمار فرصت دوباره زندگی دادند. دبیر حوادث جامجم پیش تر روایت این خانواده و تصمیم بزرگشان را در گزارشی منتشر کرده بود.
قصه این خانواده از پدر آغاز شد؛ روزی که مرگ مغزی او تأیید شد و خانواده در میان بهت و اندوه، با تصمیمی دشوار روبهرو شدند. محمدرشید جلیلپور، کوچکترین فرزند خانواده، در همان روزهای سخت بر اهدای اعضای پدرش اصرار کرد.
سرانجام کبد و کلیههای او اهدا شد و چند بیمار، فرصت ادامه زندگی پیدا کردند. اما دو سال و یک هفته پس از دومین سالگرد پدر، این بار خانواده با مرگ محمد روبهرو شدند. او صبح برای رفتن به محل کار از خانه خارج شد و به مادرش وعده داد دو روز دیگر با هم به مشهد میروند؛ سفری که هیچگاه فرصت انجامش را پیدا نکرد. محمد که در پستبانک کار میکرد، همان روز بر اثر پارگی رگ مغزی دچار مرگ مغزی شد. این بار نیز خانواده راهی را انتخاب کردند که محمد پیشتر برای پدرش انتخاب کرده بود؛ اهدای اعضای او برای ادامه زندگی بیماران نیازمند.
خواهر محمد میگوید: «با خودم فکر میکنم محمد متعلق به این زمین نبود. همیشه راضی و امیدوار بود. امیدوارم قلبش به هر کسی رسیده، عشق را تجربه کند.»
نهال کوچکی که زود به ثمر رسید
در بین مهمانان، مادر جوان دیگری هم حضور دارد که قابعکس نهال کوچکش را در دست دارد و مدام اشک میریزد. مادر چه آرزوهایی برای فرزندش داشت. بزرگ شدنش، مدرسه رفتن، تحصیل در دانشگاه، ازدواج، صاحب فرزند شدن، شاغل شدن و خیلی آرزوهای دیگر که فرصت نشد آنها را عملی کند. نزدیک سالگرد فوت دخترکش نهال است که مادر به این مراسم دعوت شد.
مادر جوان همانطور که اشک میریزد، در مورد علت مرگ دختر کوچکش میگوید: «دخترم شهریور پارسال به دلیل داشتن لوزه جراحی شد اما پس از گذشت پنج روز، خونریزی کرد. اواخر شهریور پارسال با دکتر تماس گرفتم که گفت سریع او را به مطب برسان. نهال را به مطب بردم و آنجا دکتر بدون اینکه دخترم را به بیمارستان ارجاع دهد، داخل مطب و بدون در اختیار داشتن امکانات بیمارستانی، سوندی را وارد بینی نهال کرد اما حال عمومی او بسیار وخیم شد. او را به بیمارستان و اورژانس رساندیم و ۴۰ دقیقه در آنجا بود.
با انجام اقدامات درمانی قلب نهال دوباره به تپش افتاد. او را این بار به بیمارستان امام علی(ع) در کرج ارجاع دادند اما اعلام شد که دخترم دچار مرگ مغزی شده است. با مرگ مغزی او تصمیم گرفتیم اعضای بدنش را اهدا کنیم.»
مادر توان صحبت کردن در مورد نهالش را از دست داده و آن را نیمهکاره رها میکند... چهره رنجدیدهاش را پشت قابعکس خندان دخترکش پنهان میکند و با صدایی بسیار آرام اما پر از درد ادامه میدهد: «نهال باید مهر پارسال به مدرسه میرفت، اما...»
کمی که آرام شد، دوباره گفت من خودم ۱۰ سال است که کارت اهدای عضو دارم و همیشه به همسرم میگویم پس از مرگم، اجازه نده هیچ عضوی از بدنم نصیب خاک شود، چون ارزش ندارد.
سفر ابدی اما ماندگار تازهعروس
فاطمه بختیاری، ۲۵ ساله هم یکی دیگر از اهداکنندگان عضو است. مادر او، لیلی بختیاری به این مراسم دعوت شده است. از او میخواهیم تا بگوید چرا اعضای بدن فاطمه اهدا شد: «فاطمه تازه شش ماه بود که ازدواج کرده و سپس باردار شده بود.
در دوران بارداری به مسافرت رفت و زمانی که برگشت، دست و پایش ورم کرده بود و درد زیادی تحمل میکرد. چندبار به دکتر مراجعه کردیم اما پزشکان فقط میگفتند نمک و حبوبات نخورد، بهتر میشود. رعایت کرد اما نهتنها بهتر نشد که حالش بدتر هم شد.
بار آخر به یکی دیگر از بیمارستانهای تهران مراجعه کردیم. اقدامات مختلف پزشکی انجام و در نهایت اعلام شد باید جنین به سرعت از بدنش خارج شود. در بیمارستان ناگهان فشار خونش بالا رفت. او را به بیمارستان شریعتی انتقال دادند و ۱۵ روز هم آنجا بستری بود اما سطح هوشیارش مدام بالا و پایین میشد. روزهای آخر زندگی دخترم بود که پزشکان اعلام کردند دیگر هیچ امیدی به بازگشت مجدد او به زندگی نیست و مرگ مغزی او اعلام شد.
قبل از این اتفاق دخترم برای خودش، من، پدرش و برادرش کارت اهدای عضو دریافت کرده بود. زمانی که بحث اهدای عضو مطرح شد، بدون هیچ مقاومتی آن را پذیرفتم و اعضای بدن دخترم اهدا شد.»
یک خواب عجیب
این بار سراغ کسی میروم که نه اهداکننده عضو بلکه گیرنده بود. ورزشکاری که میخواست به مسابقات جهانی اعزام شود و مدال کسب کند اما سرنوشت برایش خواب دیگری دیده بود. در باشگاه مربیاش به جای ارائه تمرینهای اصولی، مصرف مکمل را به او توصیه کرد.
مرد جوان هم که رویای موفقیت داشت، مکملها را مصرف کرد، غافل از اینکه کلیههایش در حال از بین رفتن بودند. سرانجام پس از مدتی، مصرف مکملها تاثیر ناگوار خود را نشان داد؛ هر دو کلیهاش را از دست داد و نام او نیز به لیست بیماران دیالیزی اضافه شد.
جوان ورزشکار مدتها دیالیز میشد و درد میکشید تا اینکه با مرکز اهدای عضو در بیمارستان سینا آشنا شد و از آنها درخواست کمک کرد. در حالی که روزها و شبها با درد ناشی از دیالیز دست و پنجه نرم میکرد، خواب عجیبی دید. در آن خواب دو مرد بزرگوار را دیده بود با مردی که چهرهاش مدام تکثیر میشد. صبح که از خواب بیدار شد، با او تماس گرفتند و گفتند یک کلیه برای او پیدا شده است.
او میگوید: «خانواده اهداکننده عضو از استان مازندران بودند و کلیه به من پیوند زده شد. وقتی به خانه آنها رفتم، عکس اهداکننده روی دیوار بود و با دیدن آن به عکس خیره شدم. او همان کسی بود که در خواب دیده بودم و چهرهاش روی بدنهای مختلف بارها تکثیر شده بود. خیر و برکتی که از اهداکننده به من رسید به همینجا ختم نشد و نهتنها جان دوباره گرفتم بلکه در رشته شنا پیشرفت کرده و هم مربی شدم و هم مقام آوردم. سعی کردم در این مدت کارهای خیر انجام داده و با یک موسسه خیریه هم همکاری دارم تا بتوانم امانت داره خوبی باشم.»
دختر جوان دیگر که او هم گیرنده کلیه است، میگوید: «خانواده اهداکنندگان عضو تصمیم بزرگی میگیرند و با بخشش خود به بیماران زندگی میبخشند. بعد از اینکه من کلیه دریافت کردم با پیگیری پدرم، چهار نفر از اعضای خانوادهام هم کارت اهدای عضو گرفتند.»

نظر شما